به نام خدا
سلام به همه بچه های 86 . . .
پُست جدید رو اختصاص دادیم به انتشار یک عدد غم نامه!
در ادامه سلسله گزارش های دوستان ارشدی از محل جدید تحصیل شون، خانم سارا اسماعیلی هم گزارش مبسوط خودشون از تحصیل در دیار زاینده رود رو برامون فرستادن! پیشاپیش باید خدمتتون عرض کنیم که نثری که خواهید خوند، متنی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و . . . است که در فرم از آثار T. S. Eliot پیشی گرفته و در زبان به نوشته های پدر داستان نویسی ایران، محمد علی جمال زاده، پهلو میزنه!
بدون هیچ توضیح اضافه ای، با هم می خونیم جریانات سیال ذهنی سارا اسماعیلی رو راجع به تجربه جدیدش!
غم نامه
از کجا شروع کنم؟
از همین جا شروع میکنم!
همه چی از تنبلی این بنده ی حقیر شروع شد که اگه یکم بیشتر می درسیدم الان ور دل اهل بیتم در خطه ی سرسبز گیلان به کسب علم و دانش مشغول بودم!هییییییییییییییییییییی.....
چه بگویم؟
از دست اصفهانیا چه بگویم؟ گله ها هست! گرهم گله ای هست مرا حوصله ها هست! حافظا!
اینجوریا.
رفتم دویست هزار ریال پول بی زبونو دادم به این ترمینال خبر مرگ صاب ترمینال VIP گرفتم! چه وی ای پی ای داداش؟ چه کشکی آبجی؟ ساندیس می فهمین یعنی چه؟ یعنی connotation سیاسیش بماند .....ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
جمعه اول مهر این جانب زین العابده مراغه ای رسیدم اصفهان نصف جهان! اووووووف
و چنین شد شرح بدبختی ما!
با لشکر گیلانیون در ترمینال کاوه که بالغ بر 37کیلومتر با ترمینال صفه که نزدیک دانشگاه بود فاصله داشت لنگر انداختیم. صد هزار ریال دیگه پول دادم به این تاکسی های ترمینال. یه شیر پاک خورده اونجا نبود بگه ترمینال صفه هم میریم که اونجا تا یونی دو دقیقه راهه و هییییییییییییییییییییی
رسیدم دم در خوابگاه گله به گله شعار هفته چسبونده بودن تن در و دیوارا! یاد جشن بلاتکلیفیم افتادم کلاس سوم که بودم. تواضعو لمن طلبتم منه العلم". آخه اینجام تبعیض جنسیتی؟! خب مینوشتین "منها".
خبر .... شون بخش اداری بسته بود و باس دوروز منتظر می موندم تا اتاقمو بگیرم! اسکان موقت دادن و دوروز کارم شد غصه و غربت و غم و غرسنگی!
شماره حسابمم اتچ می کنم!
هلن اولیایی نیا رو یادتونه؟ بهنام پدرمونو درآورد با سایتیشن؟ فک کن بعد این همه"غ" مذکور در سطور بالا ساعت 8 مث یه ترمولک بری یونی و با هیبت مهیب هلن روبرو شی!؟ فک کن شهریورم کلاسا تشکیل شده بود و دوتا غیبت تپل خورده بودم که هنوزم احساس گشنگی نمیکنم!(به کسی نگینا! الان خونه هستم و علیرغم تهدیدای تحدید آمیزش هفته ی بعد نمیرم یونی!ههههههههههه)
از چی بگم براتون؟ اینکه تا حالا با شال و روسری نرفتم بیرون؟اینکه مثل بچه های دبیرستان که چه عرض کنم پیش دبستانی با فرم میریم یونی؟
دم در خوابگاه خودمون.
- خانوم مال این خوابگاهی؟
- بله
- کارتتو بده!
- بفرمایید. چرا؟
- مانتوت کمر بند داره. موهات پیداست. استغفرا... لاک زدی؟مگه میخوای بری عروسی؟
- تو دلم:آره عروسی بابای مسئول خوابگاههاست!
دم سر در اصلی خوابگاه
- خانوم شما! (مگ مگ و دوستان میرفتیم بیرون ولی مگ مگ اسماعیلی رو خواستن!)
- بله؟من؟
- بله خانوم. مال این خوابگاهی؟
- "پ نه پ! (در دل البته!)
- کارتتو در آر!
- ببخشید چرا؟
- کار خلاف کردی مقاومتم می کنی؟
- ببخشید چه خلافی؟
- بیار پایین آستینتو!
بخدا بچه ها اونروز من بدوبدو رفتم بیرون اگه میدیدنم بهم می گفتین سارا هپلی! آستین؟! دست گنه کارم بندای کوله رو گرفته بود و مقداریش پیدا بود!
آخ لعنت به من که دیگه بدون تحقیق هیچچیو انتخاب نکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینا به کنار
کلاس درس!
اساتید ضد و نقیض!
دوتا استاد داریم خفن!
حسین پیر نجم الدین معروف به "پیر یواش". پیر بر وزن شکسپیر!
یادتونه عزیزی برامون شعر میخوند سر کلاس: شل آاااااااااااااااااااااااااااااااااااای نسیم سحری کمپیر ذی ویت د سامر....؟
فک کن Aphorism by Francis Bacon رو داشتیم می خوندیم.
ده تا idol ازش خوند. سر هر ده تا فقط The idol of….و میتونستی بشنوی! بقیه اش و باید دارای علوم خفیه باشی تا درک کنی! بچه م انتوناسون تو قاموسش نیس!
ولی خیلی باحالس به چه ها (اصفهونی بخونیندشا)! دوتا مقاله رو کرد یکی! فک کنم دو هفته دیگه بگذره بگه مقاله و تز و سمینارو بی خیال! آخه ی گناهی.
عوضش اون هلن که هیچچی از لطافت و زنانگی هلن خودمون (زنِ آگاممنون رو میگم) به ارث نبرده!
تهدید میکنه با کتاب بیاین سر کلاس! آخه تالیف خودشه و بچه م پول لازمم هست!
غافل ازینکه برادران سر کلاس جای نوت برداری از بارث و یاکوبسان پاسور بازی میکنن با لب تاب همایونیشون!
نمیدونین؟
یک آن کوییزی گرفت از سوسور که هنوز تو کف انتحاریتش موندم!
- استاد من چند شدم؟
- خیلی جالب نبود خانوم اسماعیلی! 6!
مامان!
عوضش یه امتحانی دادم این هفته از گره گور زامزا! خفن! تصحیح کنه حالشو ببره!
راستی شما میدونین مسخ استعاره چیه؟
دیگه دارم چرت میگم! الان مغازه ی بابامم. از صبح دارم جریان سیال ذهنمو می تایپم لابلای آمد و نشدهای مشتریان!
- خانوم کرم جوان کننده ی صورت داری؟
- تو دلم: آخه فوضولی تو کار خدا؟ لا مصب تو هشتاد سالته!
- پنج هزار و هشتصد تومن. بله(جدیدا" ا وقتی رفتم اصفهان و پول نی ساندیس برای دلستر (20 تا تک تومن)دادم اول قیمت جنسو میگم بعد اینکه آیا داریم یا نه؟!)
ای روزگار نامناسب به قول مامان بزرگم!
راستی مگه یارانه ها رو ندادن؟ چرا بازار خرابه؟ میدونین که بازار بابا خراب باشه بازار من داغوووووونه! الهی قربونش برم من ناشکر!
میدونم خوندن این متن از خوندن waste land & Orlando سختتر شد!
فحش ندین نا مسلمانا! منم یه زمانی از خودتون بودم.
دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگ!
سارا
بینوایی در اصفهان
با ما تماس بگیرید
دلمان تنگتان است
خواهران را بوسیده
و برادران رابگویید مادرشان ببوسند!
*شماره حساب همون شماره موبایلمه. مرا نیاز به مال شما نیست بلکه دلتان!
وااااااااااااااااااای
بمیری سارا چقد حرف میزنی؟
باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای